|
بسم الله الرحمن الرحیم
یادته ؟نه یادت نیست محسن! چون لحظاتی که یه همچین شبی از تهران برمی گشتم و دلهره ای عجیب وجودمو گرفته بود که حتی نفسم تو مترو داشت بند میومد !دلم گواهی به اتفاق بدی می داد که نمی دونستم چیه!
یادته؟ می دونم اینو یادته! لحظه ای که از روی زمین بلندت کردم و دیدم چشم های قشنگت بی نور زندگی شده!
یادته مامان چطور تو حیاط می زد تو سر و سینه و صورتش؟بی انصاف دلت برای مامان نسوخت که برگردی؟
یادت اومد لحظه ای که با تو وداع کردیم؟اما من هنوز در باورم نیست تو رفتی!
من هنوز منتظرم برگردی و همیشه تو رویاهام و خوابهام وقتی میبینمت با گریه ازت می خوام اینبار دیگه پیشمون بمونی ! حداقل بخاطر مامان !
نمی دونی چه رنجی بردیم تو این سه سال نبودنت و چقدر دلتنگتیم....
نوشته های زیر یادته ؟همونایی که می نوشتی و تو وبلاگمون می گذاشتیمشون.... یادته؟
«««»« زندگی »«»»»
زندگي کردن برايم محال است , مشکلم اکنون بودن است که در آن سخت درمانده ام وچنانم که دَم زدن نيز برايم دشوار شده است و هر روزي برايم درديست که تنها به گذراندن آن مي انديشم و همين.
شايد براي اين گفتم و ناليدم که شما هم نعمات خويش را بشناسيد و هم شکر نعمت کنيد و هم مسئوليت ها يتان را سنگين ترو صريح تر حس کنيد.
در اين ايام کوتاه با هم بودن , ايامي بود که من تلاش ميکردم که فقط زنده بمانم و آنهم تنها راهش اين بود که خود را فراموش کنم , يعني خودم نباشم و گر نه تحمل خودم برايم محال بود و مي مردم .
آرزويم اين بود که پس از تجربه ي همه راهها و رسم ها و مکتب ها و مذهبها , با انديشه اي روشن و جاني آزاد ولي سرشار از اندوخته ها و احساسها به عمق روح آدمي سرکشم و در سينه ي اين شط پر شوکت تاريخ فرو روم و سر چشمه هاي زلال حقيقت و جوهر راستين و پاک انسانيت را کشف کنم و دور از اين کوچه ها و خيابان ها واتوبان هاي پيش ساخته و رايج به راه تازه اي را که روح جهان و تاتوي طبيعت و مسير فطرت انساني بر آن روان است پيدا کنم.
.......آينده ام نا معلوم و همه چيز پيرامونم بد و زشت و دروغ و کينه و حيله پرستي و سستي وبي شعوري ويا بي شرمي و خطر و نا پايداري و بن بست و مشکلات و همه شکست و همه نا اميدي و من تنها , در ميان ازدحام جمعيت پر هيا هو و پر شوري که بر سرم هجوم آورده اند , باز هم تنهاو..............تنها تر!
به هر حال صبر مي کنم , هر چه خدا بخواهد, خواهد شد. از من همين قدر ساخته است که خيانت نکنم و خودم را , قلمم را ؛ انسانيتم را , معرفتم را , ...... نفروشم ويا.....
خودت را آن چنان بساز تا بتواني بازيگر خوب و لايق اين نمايش باشي که قلم تقدير در صحنه ي اين زمين , براي فرزند آدمي نوشته است.
در کجا بايد تمرين کرد؟ زندگي !
فرصت چيست؟ عمر !
روحت شاد ....
(با صلواتی بر حضرت محمد (ص)و خاندان پاکش یادش کنید ... )
پ.ن : امروز سالگرد تاسیس این وبلاگه...به نام محسن برادرم و به یاد او اینجا رو راه انداختم ...
پ.ن ۲: مامان و بابای خوبم ! می دونم نتونستم جای فرزند از دست داده ی شما رو پر کنم ولی تا اونجا که در توانم بود سعی کردم جای خالی محسن رو پر کنم...انشاالله ازم راضی باشید.
پ .ن۳ : باید از همدلی و همراهی همسر مهربونم که تو این مدت همواره تسلی دلم و دل پدر و مادرم بوده تشکر ویژه بکنم ... خدا جزای خیر بهش بده هم خودش هم خانواده ی خوبش.
پ.ن آخر: مرگ سرنوشت محتوم همه ی ماست... طوری زندگی کنیم که زندگی و مرگمون یک حماسه اثرگذار باشد...
یا علی
التماس دعا
+ نوشته شده دردوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 9 بعد از ظهرتوسط یک دوست
|
|